تبليغاتX
مهدیار فضل کاظمی

کجا رفت تاثیر سوز دعا  

کجایند مردان بی ادعا.....؟

دوستان سلام

امید که همگی خوب و خوش باشید و نوروز همگی مبارک.منو ببخشید که نتونستم بنویسم....نمیخوام دوباره از غم بنویسم اما توی این مدتی که ننوشتم یکی دیگه از عزیزانم رو از دست دادم و اونم تنها دایی مهربون و با وفام بود که به خاک تیره سپردمش.........

دایی درست ۴ ماه بعد از رحلت مهدی به اون پیوست و یادمه توی این ۴ ماه همیشه میگفت چرا باید مهدی نباشه و من باشم!مهدی ۲۴/۷/۹۰ پر کشید و دایی ۲۴/۱۱/۹۰ و مهدی ۲۶/۷/۹۰ به خاک سپرده شد و دایی               ۲۶/۱۱/۹۰ .....

خیلی سخته که آدم عکس برادرش رو روی در و دیوار یا پشت شیشه ی ماشینش ببینه.....سخته که عزیزای آدم یکی یکی تبدیل به یک عکس توی قاب بشن و برن......

القصه روزای خوبی رو سپری نمیکنم.فقط برای ادای وظیفه مینویسم و بس.

مهدیار مامان هم آقا تر شده و گوش شیطونه کر میره مهد کودک!

خبرای کاری هم که هر روز بد تر از دیروز میشه برام دعا کنید احساس میکنم که دیگه از پس اینهمه مشکل بر نمیام.

نمیدونم چرا از وقتی مهدی رفته همه چیز هم با مهدی رفته.صفا و صمیمیت و برکت و خلاصه هر چیزی که توی زندگیم بود رفته و فقط سکوت این روزا همدم من شده.نمیدونم چرا مهدی دیگه یارم نیست؟

التماس دعا...

مهدی یارتون

 

+ تاریخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ساعت 18:41نویسنده مامان مهدیار |
دوستان خوب و مهربونم سلام

امیدوارم که همگی خوب و خوش باشید.توی همه ی این روزای سختی که ننوشتم مهدیار مامان آقا تر شده و دل مامانشو بیشتر برده و صد البته اینکه خیلی هم جدیدا بابایی شده و از لحظه ای که بابا امیر جونش خونه رو به قصد کار ترک میکنه تا آخر شب که برگرده قریب به ۱۰۰۰ نرتبه میگه زنگ بزن بابا بیاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و تا تلفن نزنم و با بابا امیرش صحبت نکنه دلش راضی نمیشه.

برای پسرم دعا کنید تا پا جای پای دایی مهدی بذاره و ادب و ایمان و اخلاص و صبر رو از اون دردانه ی خفته در خاک به ارث ببره.آمین

منو ببخشید شرایط نوشتن ندارم و اگر نوشتم فقط به این دلیل بود که وبلاگم منقضی نشه .

به امید دیدار

مهدی یارتون

+ تاریخ یکشنبه نهم بهمن 1390 ساعت 17:28نویسنده مامان مهدیار |
اینم رسم زمونه است که خواهری بعد از رفتن برادر شاعرش  شاعر میشه!!!!!

بی شک اولین ربیع بی تو آخرین ربیع بی تو نخواهد بود . اما امید  این دارم که این ربیع برای من اولین و آخرین ربیع بی تو باشد.........آمین

 

شعری که در ادامه ی مطلبه در فراق مهدی گفتم که میتونید با رمز بخوانیدش.


ادامه مطلب
+ تاریخ یکشنبه نهم بهمن 1390 ساعت 17:17نویسنده مامان مهدیار |
خداحافظ علمدارم

خداحافظ ای قهرمانم

خداحافظ ای پهلوانم

تو برو سفر سلامت

مهدی وداع سخت ترین کار توی این دنیای خاکیه.......

برو امسال دیگه هیات ۷۸ مهدی علمدار نداره....

امسال  با رفتنت خیلیها بی برادر شدن .مهدی جونم فردا میریم تا ۴۰ مین روز فقدانت رو به ماتم بنشینیم.

خواهرانم سرو باشید    مادرم بید و چنار

زین پس آیید با غم فقدان مهدی تان کنار

امشب خیلی خیلی دلم پره خدایا صبر زینب عطا نما

یا حق

+ تاریخ جمعه چهارم آذر 1390 ساعت 16:37نویسنده مامان مهدیار |

دوستان خوبم سلام

امیدوارم که همگی خوب و خوش باشید.توی همه ی این مدتی که ننوشتم بد ترین و تلخ ترین روزای زندگی من و مهدیار و بابا امیر جون رقم خورد و اونم از دست دادن کسی بود که نه فقط برای من و امیر برادر و برای مهدیار دایی بود بلکه مثل یک کوه استوار مارو حمایت میکرد.متاسفانه روز ۲۴ مهر ماه نود و در ساعت ۱۰ صبح مهدی نازنینم پس از یک نبرد طولانی با سرطان نهایتا در اثر آمبولی ریه  در بیمارستان بهمن به دیدار حقتعالی شتافت و منزلگاه ابدی خود را گرفت و خانواده و خواهر تنهاش رو رها کرد و رفت و حالا من موندم و یک دنیا خاطره و یک دنیا سوال مهدیار که دایی مهدی کجا رفته و یک دل خون و تنها..........

و حالا خونه ی جدید دایی مهدی مهربان مهدیار شده بهشت زهرا قطعه ۱۵ ردیف ۵۳ شماره  ۳ است و دردانه ی من در قبر پدر بزرگ مرحوممان آرمید.باور کنید اونجا قطعه ای از بهشته که همیشه پروانه داره و پروانه هاش علاوه بر اینکه از آدما نمیترسند بلکه به درد دل اونها هم گوش میدن.....

برام دعا کنید.غم فراق مهدی سنگینتر از اونیه که روی شونه های نحیفم جا بشه....

میتوان گفت چه سخت

یا چه سنگین و سیاه

یا که افسون و فغان و صد آه

میتوان در غم اندوه آن یار رحیم

صبح هر روز به اندازه ی یک عمر گریست

مرگ درماندگی و ماتم نیست

ناله و گریه و افسردگی هردم نیست

مرگ تاریکی نیست

رمز تاریکی مرگ

 لحظه ی آن مژه بر هم زدن و چشم گشودن به جهان دگر است

لحظه ی شوق به معبود رسیدن شاید   چشم را باید بست

زندگی در گذر ثانیه ها

جاودان ساختن نیکی هاست

مرگ آغاز دگر زیستن است

 

+ تاریخ جمعه بیست و هفتم آبان 1390 ساعت 18:40نویسنده مامان مهدیار |
دوستان خوبم سلام

امیدوارم که همگی خوب و خوش باشید.

منو ببخشید دیگه رسما فرصت نمیکنم زیاد بنویسم .

توی این روزا مهدی مامان دیگه خیلی آقا شده و به قول خودش دیگه پسر خوبی شده.برای دردانه ی منم دعا کنید......

خبر جدیدی که دارم اینه که خاشی مهدیار در شرف ازدواجه که امیدوارم خوشبخت بشه.دیگه خبر خیلی خاصی نیست و منم اصلا حال و حوصله ی نوشتن ندارم......

تا بعد....

 

+ تاریخ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ساعت 20:7نویسنده مامان مهدیار |
دوستان سلام

توی همه ی این شبها و روزهایی که ننوشتم اتفاقات زیادی رخ داده که شاید مهمترین و شاد کننده ترینش تولد دردانه ی آل طه و بعد از اون تولد دردونه ی من بود که ۱۸/۴/۹۰ سه ساله شد.

 

 

 

تولدت مبارک آسمونی

 

مامان

منو ببخشید این روزا تو شرایطی نیستم که بتونم بنویسم بعدا میام و سر میزنم.شاید هم دیگه وبلاگ مهدیارو ادامه ندم.

به امید دیدار

+ تاریخ پنجشنبه سی ام تیر 1390 ساعت 22:53نویسنده مامان مهدیار |
دوستان خوبم سلام

امیدوارم که همگی خوب و خوش باشید.امروز با یک خبر خوب اومدم و اینکه مورخ ۲/۴/۱۳۹۰ مهدیار نازنینم برای اولین بار موفق شد که اسمائ متبرک ۱۲ امام شیعیان را بطور کامل و با ترتیب قرائت کنه.پروردگارا ازت بابت این کمک بزرگ ممنونممممممممممممم.

 

اشعار مهدیار:

چمدونمو دایم میبندم     تو مهیبونی    پایه(پاره) ی جونی دیمه ی ماهی تا آسمونی آبیلا دیی یی دوست دایم خیلی.....

شب خوش

+ تاریخ یکشنبه پنجم تیر 1390 ساعت 22:41نویسنده مامان مهدیار |

دوستان خوب عزیزم سلام امیدوارم که حال همگیتون خوب و خوش باشه.

توی این مدتی که ننوشتم اتفاقات زیادی رخ داده که از جمله ۱۶/۳/ که تولد بنده ی حقیر بود و نیز روز ۲۶/۳ که مصادف بود با میلاد حضرت علی (ع) و روز پدر.روزتون مبارک پدر  و برادر خوبم و بابا امیر جون مهدیار.

منم که حسابی با مهدیار درگیرم و مهدیار مامان هم که دیگه کلا حتی از رفتن به خونه ی اسباب بازی هم اجتناب میکنه!!!!! آخرش هم نفهمیدم چرا؟ دیگه حتی در رفتن به خونه ی عزیز هم مشکل پیدا کردیم و مهدیار مامان فقط میخواد بره ددر و از اونجاییکه هنوز سوم شخص صحبت میکنه  یکسره میگه: مامان میخواد به عه = یعنی میخوام برم!!!!

مهدیار مامان این روزا داره اسم امامهای بزرگوارمون رو یاد میگیره و الان که مینویسم تا امام کاظم رو یاد گرفته .برای دردونه ی مهربونم دعا کنید تا زودتر پله های ترقی رو طی کنه

قول میدم بازم برگردم و بنویسم.

یاحق

مهدی یارتون

+ تاریخ شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 ساعت 1:43نویسنده مامان مهدیار |
دوستان سلام

امیدوارم که همگی خوب و خوش و سلامت باشید.

منو ببخشید که نمیرسم بنویسم آخه فرصت نمیشه و مهدیار حسابی ازم انرژی میگیره.

الانم بردمش خانه ی اسباب بازی یا به قول خودش مهدیار کودک(مهد کودک) روزای زوج میره اونجا و برای اولین بار از من دل کنده و رفته.برام دعا کنید خدا کمکم کنه تا توی تربیت پسرم موفق بشم.

هفته ی گذشته با مهدیار و بابا و دایی مهدی رفتیم شیراز و اونجا رهای عزیزم دوست و همکار قدیمی ام رو دیدم.جای همگی خالی بود.مهدیار مامان خیلی بد غذا تر شده و خیلی منو اذیت میکنه بگید چه کار کنم؟؟؟؟؟

برام میخونه : خمه (همه) چی آیومه     تو به من دیل بستی.....

خمیشه کم میارمت.......خمیشه کم میارمت......

 

دیگه اونقدر ددری شده که خونه ی عزیز هم نمیمونه و میخواد بره بیرون......

بازم برمیگردم و مینویسم.به امید دیدار

یا حق

مهدی یارتون

 

+ تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 ساعت 13:27نویسنده مامان مهدیار |
دوستان خوب و مهربونم سلام . سال نوی همگی شما مبارک.امیدوارم که به همه خوش گذشته باشه.از مهدیار گلم بگم که حسابی آقا شده و تمام تعطیلات عید هر جا خونه ی هرکی میرفتیم یک راست میرفت توی آشپزخونه و یک سری کامل از ماشین لباسشویی و احیانا ظرفشویی بازدید میکرد و بعد هم میرفت سراغ بقیه اتاقها.دیگه مثل پارسال از در هر خونه ای تو میرفتیم جیغ و داد راه نمی انداخت و سراغ ددر رو نمیگرفت.بخصوص خونه ی منصوره جون که میرفتیم حسابی خوش میگذروند و با رومینا و نادیا و هلیا بازی میکرد.و به ترتیب هرکدومشون رو به زبون خودش "خومینا"و:نانیا و خدیا صدا میکرد.بابا امیر جون که از روز دوم عید عازم سرکار شد و من و مهدیار هم تنهایی میرفتیم ددر.پسر عزیز تر از جونم حالا علاوه بر سوره ی مبارکه ی کوثر سوره ی حمد و توحید رو هم بلده.

و اما.....

عصر روز ۱۳/۱/۹۰ بعد از اینکه از سیزده بدرمون برگشتیم با یک حرکت ضربتی مهدیارم را برای همیشه از پوشک گرفتم!!!!! خودم هم باورم نمیشد که موفق بشم اما به کمک پروردگار مهربان و همکاری پسرم این کار بزرگ و سخت رو انجام دادم.حالا بهش میگم مهدیار دیگه تو شلوارش؟      میگه دیش نمیکونه

دیگه پوشک؟ ندایه(نداره)

 

پروردگارا مرا یاری کن تا از این هدیه آسمونی درست نگهداری کنم.

یا حق

مهدی یارتون

+ تاریخ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ساعت 12:21نویسنده مامان مهدیار |

یا مقلب القلوب و الابصار

 

یا مدبر اللیل والنهار

 

یا محول الحول و الاحوال

 

حول حالنا الی احسن الحال

 نازنینم

نامت زیبا ترین آهنگ زندگیم و طنین نوای عاشقانه  و نغمه سار کلامت زیبا ترین ترنمی است که تاکنون گوشم را نوازش کرده .چشمانت پاکترین زلالیست که تاکنون در آن نگریسته ام و روی ماهگونت زیبا ترین تصویر....دردانه ام سومین بهار با هم بودنمان مبارک و بدان که این سه بهار زیبا ترین بهاران در عمر ۲۹ ساله ام بوده است .به امید موفقیت و سلامتی روز افزون تو عیدت مبارک شیرینم.امروز برای اولین بار گفتی "عیدشما موباعک"

دوستان عزیزم سلام

امیدوارم که همگی خوب و خوش باشید و سال ۱۳۹۰ هجری شمسی رو با سلامتی و عافیت آغاز و با بهترینها به پایان برسونید.

الان که مینویسم آخرین دقایق سال ۱۳۸۹ رو سپری میکنیم.به امید روزی که مهدیار من خودش بتونه بنویسه و راه مامانو ادامه بده.توی همه ی این روزا که نرسیدم بنویسم عزیز دل مامان چون داشت دندون آسیاب در می آورد خیلی بد اخلاق بود.پسر مامان دیگه حالا حسابی شیرین زبون شده و از مامانش دل میبره.خودشو برای بابا لوس میکنه و امیر جون صداش میکنه.شعر  امشب شب مهتابه رو بلده و باهاش میخونه و از مهمترین پیشرفتهای گل مامان یاد گرفتن سوره ی مبارکه ی "کوثر" است.به این امید که قران حافظ دردانه ام باشه.از خدای مهربونم ممنونم که مهدیار رو به من عطا فرمود و امیدوارم لیاقت داشتنش رو داشته باشم.امیدوارم پسرم را در زیر لوای مهدی موعود افتخار پاسداری دهند.امین.....

سال نو بر همگی شما مبارک.

یا حق

مهدی یارتون

 

 

+ تاریخ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ساعت 23:55نویسنده مامان مهدیار |
دوستان خوبم سلام

منو بخاطر همه ی تاخیراتم ببخشید توی این چند وقته حسابی گرفتار بودم اولش که خیلی خوب بود و خوش گذشت و با دایی علیرضا و شیرین جون و لیلا رفتیم کیش جای همگی خالی خیلی خوش گذشت.

اما از کیش یه سوغاتی برای خودم اوردم و اونم یک غده بود که ناگهان توی دستم بیرون اومد و دردناک شده بود و این شد که هفته  ی پیش پنجشنبه رفتم برای جراحی و ضمنا واریس پام رو که سوغاتی زمان مهمانداریم بود رو هم  جراحی ای کردم و الان هم دوران نقاهت میگذرونم. تازه در همین حین کلاسهای فوق لیسانس رو هم میگذرونم که حسابی درگیرم کرده ببخشید اگه نمیرسم بنویسم.مهدیار مامان هم حسابی آقا شده و توی این دوران از من مواظبت کرده.

توی این هفته ۲۲/۱۱/۸۹ تولد بابای مهربون مهدیار هم بود که در اثر شدت فاجعه ی جراحی اونطوری که باید نتونستم براش تولد بگیرم.

تولدت مبارک بابای مهربون مهدیار امیدوارم سایه ات ۱۰۰ سال بالای سر ما باشه و توی کارات دست خدا به همراهت باشه عزیزم

ضمنا روز ۱/۱۲/۸۹ هم تولد بابای خوبم بود

تولدت مبارک پدر مهربانم امیدوارم ۱۰۰ ساله بشی  و بیماری تا ابد از تو دور باد

قول میدم سر فرصت بیام و براتون بنویسم.

خبر جدید این که مهدیار سوسن خانم هم میخونه!!!!

مهدی یارتون

+ تاریخ دوشنبه دوم اسفند 1389 ساعت 11:44نویسنده مامان مهدیار |
دوستان خوبم سلام

منو ببخشید که تقریبا صد سال یک بار دارم مینویسم اما باور کنید نمیرسم بنویسم.توی این روزا پسر عزیزتر از جونم داره یواش یواش به حرف میفته و منو داره از هوش میبره.اولین شعر زندگیش رو هم روز ۸۹/۱۰/۱۷ خوند.چشم چشم تو ابرو      دغام و دهن یه گیردووووو     خایا بذار دوتا گوووشش

مویییاش نشه فیامووووووووشعزیز دل مامان خیلی آقاست.

یک کتاب براش خریدم اسمش میشولکه  و پسرم عاشقش شده و اکثر شبها بغلش میکنه میخوابه.الان هم داره با کانگاروش بازی میکنه و مدام میگه : "ماماش کانگورو افتاد زمین" "ماماش کانگورو لپ اوف شده"تازه دیروز هم برای اولین بار نام فامیلی اش رو گفت.

ببخشید که زیاد فرصت نوشتن ندارم .قول میدم زود برگردم.

یا حق

مهدی یارتون

+ تاریخ جمعه بیست و چهارم دی 1389 ساعت 13:10نویسنده مامان مهدیار |
دوستان خوب و مهربونم سلام

منو به خاطر تاخیرات بسیار زیادم باید ببخشید.توی این روزا گرفتار بودم و با کمال تاسف یک عموی بسیار مهربون (عمو حجت)عموی بابا که از مردان نیک روزگار بود رو از دست دادیم.عمو حجت مهربونمون عصر روز ۱۹/۸/۸۹  در اثر ابتلا به سرطان ما رو تنها گذاشت.روحش شاد و با ابرار محشور باد.

توی این روزا من و مهدیار یک سرما خوردگی شدید هم گرفتیم که خدارا شکر بعد از ۱۰ روز بهبود حاصل شد.

دردونه ی مامانش توی این روزا بسیار در حال تلاش برای صحبت کردنه و در حال ساختن جملات ۴ کلمه ای است اما نه هر جمله ای.....برای پسرم دعا کنید زودتر موفق بشه.کلی برای مامانش زبون میریزه و جدیدا هم به اتفاق امیرسالار و نرگس جون(دوست خاله مریم)میریم خاته ی اسباب بازی که به مهدیار اونجا خیلی خوش میگذره و حسابی با سالار رفیق شده.

چند روز پیش به اتفاق بابا و امیر رضا و خاشی رفتیم جزیره کیش.جای همگیتون خالی هوا عالی بود اما امان از مهدیار........ هر چی از اذیت هاش بگم کمه.......

ببخشید اگه نمیرسم بنویسم .در اولین فرصت عکس هم میگذارم.

 

توی این شبها من و خانواده ام رو از دعای خیرتون فراموش نکنید.

شب خوش

مهدی یارتون

 

+ تاریخ چهارشنبه هفدهم آذر 1389 ساعت 23:49نویسنده مامان مهدیار |
دوستان عزیزم سلام

منو بخاطر تاخیر بسیار بسیار زیادم ببخشید یه مدتی حال و حوصله ی نوشتن نداشتم.امشب که مینویسم  دردونه ی مامان داره شروع میکنه به صحبتهای دست و پا شکسته.دعا کنید زودتر مامانشو ذوق زده کنه.توی این روزا که ننوشتم دامنه ی لغاتش بیشتر شده .تقریبا خیلی از اشیاء دور و برش رو میشناسه و نام میبره و از نمونه جملاتی هم که با بدبختی سعی میکنه به هم جفتشون کنه :

من: مهدیار کسری کو؟         مهدیار: خانا دپت (خونه رفت) یا کشری دپت بعد هم بلافاصله میگه خاله کو؟(منظورش مامان کسری است) خودش هم میگه خانا دپت

من:مهدیار بریم حیاط تاب سوار شیم؟    مهدیار:اه نخوای بیای خطا(نمیخوام بیام حیاط)

من:مهدیار بریم حمام؟               مهدیار:اه نخوای بری خموم

من:مهدیار موز میخوری؟              مهدیار:نیخوری

من:مهدیار ماشین دایی مهدی چی میگه؟      مهدیار:چیاخها خاموش کنی

من:مهدیار چند تا دوست داری؟۵تا          مهدیار:امیرعلی-کشری-سایا(سالار)-مایا(مارال)-سایه(منظورش سایه ی خودشه)

جدیدا به مامانم میگه ماما خو    و میره از مامانم میپرسه ماماخو مایا(مارال) کو؟ که مامانم ازش این سوال رو بکنه بعد هم یا میگه نیست و یا میگه دپت.

جدیدا اتفاقات رو به شکل سوال بیان میکنه مثلا وقتی میفته زمین بلند میشه و میگه: چی شد؟

یا وقتی من عصبانی میشم به من میگه: چی شدی؟

بعضی وقتها میاد پیشم و میگه ماماش؟چی میخوای؟ تا من ازش سوال کنم  تو چی میخوای و خواسته اش رو بهم بگه.

جدیدا عاشق قصه ی خودش شده و روزی هزار بار براش قصه ی خودشو میگم.شعر یه توپ دارم قلقلیه رو هم تمام کلماتش رو بلده اما هنوز از خوندن کاملش امتناع میکنه.تازگیها به این نتیجه رسیدم که میتونه همه چیز رو بگه اما نمیکنه و میخواد با من لجبازی کنه.

تازه پسرم از یک تا ده رو هم اینطوری میشماره:

اک-دو-سی-چار-شییییش-خبت-خشت- نه-ده و معمولا ۵ رو جامیندازه.

دعا کنید پسر عزیزتر از جون منم زودتر حرف بزنه.برام دعا کنید.

شب خوش

مهدی یارتون

 

+ تاریخ پنجشنبه ششم آبان 1389 ساعت 23:40نویسنده مامان مهدیار |
دوستان خوبم سلام امیدوارم که حال همگیتون خوب و خوش باشه.

از روز تولد ۲ سالگی پسرم به بعد دیگه داره یواش یواش برام حرف میزنه.صبح که از خواب پا میشه  ملافه ی روی تخت رو برمیداره و دست منو میکشه میگه پاششششو    میگم پاشم چیکار کنم؟ میگه به به (یعنی بریم) در همین زمان سرش رو به نشانه ی تمنا کج میکنه و بعد من میگم بریم کجا؟ میگه اوجججا  میگم کجا ؟ میگه اوججججا ماششششین(ماشین لباسشویی) القصه از صبح تا شب پای این ماشین لباسشویی بدبخته.تازگیها دنبال من توی اتاق میدوه و میگه نگیرین یعنی بگیریدش.چند روز پیش پسر همسایه اومده بود خونمون ومهدیار می اومد دنبالش و میگفت: آقا کشری یعنی کسری.دائما چراغ رو روشن میکنه و به خودش میگه خاوووش کن بعد خاموش میکنه و دوباره مبگه اوووشن کن و روشن میکنه.این قضیه در مورد تلفن و تلویزیون هم صدق میکنه.عاشق روشن کردن شمع و فشفشه است و به آتیش میگه آششششی و به فشفشه میگه فیشفیش. بهش میگم با چی رفتیم مشهد میگه :خبا

وقتی از دستش عصبانی میشم و دعواش میکنم خودشو میندازه توی بغلم و میگه: مادر

خلاصه پسرم کلی آقا شده و کلماتی مثل لیوان و جوراب و دمپایی و عزیز و بابایی وعمو و عمه  و ماما اوکو(مامان شکوه) و پتر( پدر )و میتی (مهدی) و خاشششی(خاله)و داآآآش (داداش)و موتور و ماشین و دست و پا و سر و کشت(کفش) ماخو(خرما)پستی(پسته)شیر و شیر کاکو و متا(مهتا)و باباش(بابا) وماماش(مامان)و علی و امیسین(امیر حسین)و..... رو به خوبی ادا میکنه.دعا کنید زودتر حرف بزنه و منو از تنهایی در بیاره.

شب خوش

مهدی یارتون

+ تاریخ سه شنبه سی ام شهریور 1389 ساعت 1:46نویسنده مامان مهدیار |

دوستان خوبم سلام

امیدورام که همگی خوب و خوش باشید و تاخیر منو ببخشید.توی این روزا مهدیار خیلی ازم انرژی میگیره و نمیرسم کاری بکنم.ماه رمضان هم سر کار نمیرم که بتونم از دفتر بنویسم.بهر حال سعی کردم توی این چند روزه مهدیارم رو از پوشک بگیرم اما هنوز موفق نشدم.

راستی پسرم یک مقدار داره خودشو زحمت میده و یک چیزایی میگه:

مثلا اگر من خوابیده باشم اونقدر میگه پاشششششششو تا بلند شم. کلمه های زیادی میگه که اگه بخوام براتون بگم وقت میبره اما هنوز زیاد جمله بندی نمیکنه.عاشق پسته و بادوم شده.تازگیها  عموش بهش میگه بچه جان حرف مادرت.....؟ و مهدیار جواب میده :إبششششنو

من:این تاتی هم گو

در رو میبنده و شروع میکنه به در زدن و میگه باس کن.

من میخونم: این تاتی هم گوش داره    میشنوه و هوش داره     میگه خونه؟؟؟؟

مهدیار: موووش....

من:این تاتی هم شکم داره   میمی مامانو کم داره   نه غصه و ؟؟؟؟؟

مهدیار: نه غم....

من:مهدیار چند سالته؟؟؟

مهدیار:دوووووووووووووووو سا

من:مهدیار عطسه کن؟؟؟

مهدیار:هه هه هه هه هچه

 

اگر خدا بخواد فردا یا شایدم پس فردا میخواهیم بریم مشهد.دعا کنید جور بشه.چند روز پیش رفتیم خونه ی ندا از همکارای قدیمم.مصی جون هم آذین خوشگلمونو آورده بود و به سختی تونستم یه عکس از مهدیار با آذین بگیرم.مهدیار اونقدر اذیت کرد و پیش آذین نمی ایستاد که حتی ازش عکس هم بگیر.

اینم آذین و مهدیار

 

 

آذین تنها در گوشه ی عزلت

 

 

مهدیار در روز ۱۹/۴/۸۹

 

 

 

مهدیار و علی و امیرحسین (پسر عمه های مهدیار)

 

 مهدیار و امیررضا

 

 

 

مهدیار با عینک بنده

 

 

 

 

 

مهدیار با کلاه تولدش که حتی یک لحظه هم تحملش نکرد!!

 

 

 

عافیت باشه!!!

 

 

 

 

مهدی یارتون

 

+ تاریخ دوشنبه یکم شهریور 1389 ساعت 18:16نویسنده مامان مهدیار |
آنچنان منتظر نامه ای از سوی توام   که اگر نامه رسان گرگ بیابان باشد دشمن جان باشد

مقدمش میبوسم    تاکه دلباخته ی بره شود  بهترین عاشق این دره شود !!!!

نامه ات خواهم خواند    به رهت خواهم ماند      بهر من نامه بده    بهر من نامه بده!

مهدیا چشمانم فرش راهت و دردانه ام قربانی قدومت باد

عید بر عاشقان مبارک

 خبر آمد خبري در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شايد اين جمعه بيايد...شايد
پرده از چهره گشايد...شايد

دست افشان...پاي کوبان مي روم
بر در سلطان خوبان مي روم
مي روم بار دگر مستم کند
بي سر و بي پا و بي دستم کند
میروم کز خويشتن بيرون شوم
در پي ليلا رخي مجنون شوم
هر که نشناسد امام خويش را
بر که بسپارد زمان خويش را
با همه لحظه خوش آواييم
در به در کوچه ي تنهاييم
اي دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ي تو از همه پر شور تر
کاش که اين فاصله را کم کني
محنت اين قافله را کم کني
کاش که همسايه ي ما مي شدي
مايه ي آسايه ي ما مي شدي
هر که به ديدار تو نايل شود
يک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشي دست داد
سينه ي ما را عطشي دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سياوش گرفت
نام تو آرامه ي جان من است
نامه ي تو خط امان من است
اي نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده يک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
اي نفست يارومدد کار ما
کي و کجا وعده ي ديدار ما
دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد
به هواي ديدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم اي عشق تا تو را بينم
تويي که نقطه ي عطفي به اوج آيينم
کدام گوشه ي مشعر
کدام کنج منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشينم
اي زليخا دست از دامان يوسف بازکش
تاصبا پيراهنش را سوي کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلي خانه ي پيغمبران را
خبر آمد خبري در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است
شايد اين جمعه بيايد...شايد
پرده از چهره گشايد...
شايد

 

مهدی یارتون


+ تاریخ یکشنبه سوم مرداد 1389 ساعت 13:28نویسنده مامان مهدیار |

صبح بی‌تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد
بی‌‌تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد
بی‌تو می‌گویند تعطیل است کار عشقبازی
عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد
جغد بر ویرانه می‌خواند به انکار تو اما
خاک این ویرانه‌ها بویی از آن گنجینه دارد
خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد
عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد
روی آنم نیست تا در آرزو دستی برآرم
ای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد
در هوای عاشقان پر می‌کشد با بیقراری
آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد
ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می‌گشاید
آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد

******

مهدی بیا تا زندگی معنا بگیرد

 شاید دعای مادرت زهرا بگیرد

مهدی بیا تا با ظهور چشمهایت

این چشمهای ما کمی تقوا بگیرد

 مهدی بیا تا این شکسته کشتی ما

 آرام راه ساحل دریا بگیرد

 مهدی بیا تا کی دو چشم انتظارم

 شبهای جمعه تا سحر احیا بگیرد

 پایین بیا، خورشید پشت ابر غیبت

 تا قبل از آن که کار ما بالا بگیرد

 مهدی خلاصه یک نفر باید بیاید

 تا انتقام سیلی زهرا بگیرد

 

+ تاریخ یکشنبه سوم مرداد 1389 ساعت 1:13نویسنده مامان مهدیار |